جز سكوت و تحمل چه ميتوان كرد..
جز انديشيدن به باران چه ميشود گفت..
در اين حال باراني جز دعا چه ميتوان خواستن..
اينك باران تمام هستي ام را نشانه رفته است.. و من به قطره هاي پي در پي باران
كه بر صورتم مي ريزد مي انديشم ...آذر نزديك است و من سخت دلتنگم..
اما خوشحالم كه وقتي غزل در بازي منچ با من جرزني ميكند من فرصت ميدهم كه او تاس را دوبار بيندازد
و او از اين بابت قهقهه ميزند و صداي خنده هاي بلندش دلم را قرص ميكند....و به بازي با او ادامه ميدهم، بي تفاوت به هر چه كه پيش از اين به آن بيهوده مي انديشيدم. من اينك زندگي را به با خنده هاي غزل به جريان گرفته ام....
شعر گنبد زرد رضا رو تازه ياد گرفته اينقدر ميخوند تا اشك منو درمياورد. من هم سعي كردم ارام
باشم تا چون خدا اين روزها خيلي كمكم ميكنه و داره بعضي كارام همينطوري جور ميشه...
منم فقط اينو از لطف خدا ميبينم ...
بعد از چند روز به وبم سر زدم ديدم دوستي كه نميشناسمش پيام گذاشته و ميخواد جايزه به غزلم بده
تا من ببينم كيه . زياد به مغزم فشار نميارم چون با روش جديد تو زندگيم و از نظر فكري به آرامش دارم ميرسم و دوست ندارم زياد به گذشته فكر كنم.... زندگي برام تو حال و برنامه براي آينده برام خيلي ارزش داره..... هرچند هيچ گاه از ديدن دوستي كه كوچكترين خاطره مشتركي باهاش داشته باشم
حتي تلخ اندوهگين نميشم.....و خيلي خوشحال خواهم بود تا ببينم اين دوست بزرگوار كيه.... و كجا با من همكار بودند.....
من دوستان زيادي داشته و دارم كه بعد از حادثه سي 130 به خصوص چندباري كه تو تلويزيون ظاهر شدم
آمدند و ماندند و خاطرات مشتركمان را وسعت دادند... نمونه اش دو دوستي بود كه تو دوره دبيرستان خيلي با هم صميمي بوديم يكيشون رفت امريكا و ديگري رفت اصفهان هردو را بعد از جدايي سال 70 نديده بودم و الان مدام ارتباط داريم و اين لطف خداست..... دوستي كه از بچگي و نوجواني پيش ادم باشه بودن با او و خاطراتش زيباست...نميدنم اين دوست كيه اما با وجود اينكه نميخوام زياد به مغزم فشار بيارم اما باعث شد يه كم به دوستان دوره دبيرستان و يا اولين روزنامه اي كه توي اون كار ميكردم فكر كنم.....و حتي گمانم به يكي از دوستانم تو دانشكده ادبيات بره... ديگه نميدونم.
پنجره بار است ....بيا تا هوايي بخوريم
چشم مهتاب به اسمان است بيا تا هوايي بخوريم..............................
من از آوار شوم بازگشته ام
و مسيح بر بلندا آدمي را فرياد ميكرد
زمان تكرار ميشود و من به جلجتا ميرسم
واي بر آدمي.................
**جلجتا: محل صليب شدن مسيح
چه بگويم.......؟
او فرزند شهيد بود كه دندانپزشكي اش را تمام كرد و راهي كانادا شد.
دختري مومن و پاك كه سرشت و خميرمايه اش از عشق به خدا و دينداري بود...ميرفت تا دروه
تكميلي را بگذراند.
دو روز پيش با هم بوديم و اشكهاي مادرش بدرقه راهش.
او را من به فرودگاه امام بردم ميگفت ميرود و شايد روزي بازگردد
اما نگاه نگران مادر گواهي ميداد او بازنخواهد گشت...
دانشجوي ممتاز دانشگاه تهران كه مدتي را به عنوان پزشك خير در يكي از درمانگاههاي جنوب شهر
مشغول كار بود...
مينا هم رفت مانند دهها انسان شريف ديگر كه شايد وطن را براي هميشه ترك كردند.....
به مينا گفتم هرجا بروي نميتواني قطعه شهداي بهشت زهرا با خود ببري كه پدر تو را از آن قسمت بهشت
نظاره گر است... و شايد نگاههاي نگران مادر گواه اين خواهد بود كه شبهاي جمعه بايد از اين پس
تنها به مزار شهيدش برود و نبود دختر را به پدر گله نه درد دل كند.
به مادر صبور و مهربانش گفتم نگران مباش كه صبح نزديك است......
دل من هم از رفتن مينا گرفت. عموي مينا در شهر ونكوور كانادا دندانپزشك است و به مينا
كمك خواهد كرد تا موفق شود هرچند او دختري بسيار مومن و با پشتكاري بالاست.
سال گذشته هم كه سفري به چند كشور اروپايي داشت هرگز حجاب از خويش نگرفت و من مطمئنم هويت
خود را هيچ گاه تغيير نخواهد داد.
برايش آرزوي موفقيت دارم و دلم براي او و مهرباني هايش تنگ خواهد شد به خصوص از شبهاي
پر رنجي كه با بيماري غزل با هم گذرانديم.
او دومين دوست من از خانواده هاي شهداست كه در حدود يكسال گذشته وطن را ترك كردند.....
او صبور بود و ايمان داشت دعاي خير پدرش از بهشت همواره با اوست......
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است........(سهراب)
******
و مدام دلم دلم مي گيرد. ديشب هم غزل تب شديدي داشت و تا صبح نخوابيد و امكان اينكه
اور ا به دكتر ببرم نبود.
از تب داشت مي سوخت، جمله اي گفت وجودم را آتش زد و بر تداوم اشكهايم افزود.
شانه هايم خسته از تكرار .................
قرار بود امروز صبح به مجلس بروم و در جلسه راي اعتماد حاصر باشم اما بيخوابي ديشب باعث
شد نتوانم بروم. هرچند ديگر مانند گذشته چندان حوصله اي به اين جور كار كردن ندارم چون سبك كارم را
تغيير دادم و از روزمرگي و تكرار چندان خوشايند در كار خبر نيستم و تقريبا در 15 سال
گذشته اولين باريست كه در راي اعتماد به مجلس نمي روم البته شايد بتوانم سه شنبه فرصت كنم بروم.
*********
تا اذان ظهر در خانه بودم تا حال غزل بهتر شود، بعد نماز خواندم سر نماز چنان بغضي وجودم را فراگرفت
كه نتوانستم خودم را كنترل كنم و بسيار اشك ريختم. غزل امد بالاي سرم و گفت مامان چرا گريه
ميكني؟ پرستارش بلافاصله گفت : هيچ دلش گرفته . بعد هم كه من رفتم آماده بشوم و به روزنامه بيايم گفت
وقتي گريه مي كني تمام غم عالم در دل اين بچه جمع ميشه. تو رو خدا اين كار رو نكن....
صورتم را شستم و دوباره وضو گرفت و امدم بيرون. توي را ترافيك بود و باز هم آرام آرام اشك ريختم و به ياد
آنكه كاش ابراهيم بود ناز دختري را تب داشت و سراغ بابا را مي گرفت مي كشيد و شايد شانه هايم زخم
كمتري بر ميداشت.....
دلم مي سوزد وقتي به سازمان يا بنياد مراجعه مي كنم هيچ كس نه ما را مي فهمد و نه پاسخگوست...
و بيشتر دلم براي ارمانهايي كه برايشان ايثار كرديم ميسوزد كه چگونه پايمال مي شوند......
من تاكنون كمتر لب به شكايت باز كرده ام و معتقدم هركس براي فرزندان و همسران شهدا كاري كند
و با اعتقاد باشد حتما خدا اجرشان را محفوظ خواهد داشت......اما دريغ كه عده اي در اين باب وظيفه دارند
و اين اجر را از خود دور ميدارند...
خدايا تو خود گره از كار همه بگشاي و مرهم زخم هايشان باش.....

او را همه مي شناختند و به صداقتش ايمان داشتند.
امانتداري پركار و خبرنگاري سخت كوش بود.
يادم نمي رود وقتي سانحه سقوط سي 130 كه پيش امد يكي از پيشگامان تسلي دادن به خانواده ها بود
دلم گرفت وقتي بغض سينا را در وداع پدر ديدم و ياد دلتنگي هاي غزل افتادم
روحش شاد


مدتي نيستم ولي برميگردم ......................................
چراغ بايد كه روز جويم من اين بيهوده تا كي گويم؟
به نيست، هست يافتن، محال است
نه چرايي كار تو بنده را علم و نه بر تو كس را حكم!
سزاها تو ساختي و نواها تو ساختي!
نه از كسي به تو، نه از تو به كس ! همه از تو به تو همه تويي بس...........................
بخشي از مناجات خواجه عبدالله انصاري
ختم قرآن را شروع كردم و چند شبه كه تو امامزاده صالح تجريش نذر كردم. انشاءالله خداوند نعمت بزرگ آرامش را به
همه محرومان و واماندگان از اين نعمت ارزاني دارد و همه ما را از گرفتاريهاي زميني نجات دهد.