تبليغاتX
پرواز ناتمام

دوشنبه 1386/08/28

ماه آذر و ....

اين روزها منو به ياد آذر سالهاي گذشته ميندازه آذر سال هشتاد و سه كه ما منتظر يه مهمون كوچولو بوديم براش لباسهاي كوچولو و نانازي تهيه مي ديديم واسش كلي عروسك خريده بوديم اما توي غروب يه روز سرد پاييز كه آسمون هم به حالمون گريه ميكرد مادر و اون كوچولو رو به دست خاك سرد سپرديم.
و پاييز هشتاد و چهار كه غزلمون تازه بابا بابا كردن ياد گرفته بود تازه با اون دستاي كوچولوش براي بابا ابراهیم دست تکون میداد، سالگرد اون مامان و كوچولو رو برگزار كرده بوديم كه دوباره دست خزان بابا رو از غزل نازنينمون گرفت بله ابراهیم هم رفت توي همون هواپيمايي كه رفت و ديگه هيچ فرودي نداشت... غزل ما ديگه واسه هواپيماها دست تكون نميداد از آسمون و خدا بدش مي اومد مامانش هم كه داغون شده بود چون هم همسر رو از دست داده بود هم دوستها و همكارهاش رو. غزل پريشان شد مريض شد بي تاب شد اما زماني كه عكس غزل رو توي تلوزيون همراه عكس باباش نشون ميدادن درحالي كه لقب فرزند شهيد گرفته بود با يه حزني توي اون چشماش به عكس نگاه ميكرد و ساكت ميشد...
و پاييز هشتاد و پنج. نميدانم اين پاييز سرد چرا ناگهان چشمش به بهار زندگي ما افتاد و با چيدن يكي دو گل راضي نشد من صبح روز پنج شنبه در حالي كه منتظر گل داودي هر صبحم بودم از خانه بيرون مي آمدم ديدم مثل هر روز صبح دم در آب و جارو شده است اما از او و گل هر روزه خبري نيست به سمت محل كارم راهي شدم در مسير يه خيابان عريضي را بسته بودند گويا در آن خيابان كسي تصادف كرده بود توجه خاصي نكردم رفتم توي محل كارم نشستم وقتي مامان با صداي لرزان به من زنگ زد فهميدم كه چه خبر شده اين بار نوبت باغبان زندگيمان بود كه با رفتنش پاييز و سرما در دل همه جاي گرفت با رفتن او همه گلهاي باغچه پژمردند همه نگاهها رنگ باختند و همه دلها يخ زده اند هر پاييزي براي خود حادثه اي تلخ داشت اما دردناكتر از همه اينها رفتن پدر بود كه با رفتنش تمام زندگيمان از هم پاچيد و هيچ وقت ديگر ما، ما نبوديم.

این مطلب را یکی از خواهر زاده هایم نوشت من هم آن را گذاشتم.

تو ماه آذر شاید کمتر فرصت نوشتن کنم هرچند اتفاقات زیادی هست که باید درباره اش بنویسم. جمعه هم بر مزار پدر اولین سال درگذشتش را به سوک هستیم.

نوشته شده توسط زیبا اسماعیلی در 9:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 
 
code:606633